گلین بانو
  
 
 
اسفند 1385
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      
 
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1384
شب یلدا و...

ایرانیان باستان شب آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می خوانند و برای آن جشن بزرگی برپا می کردند.

پیران و پاکان به تپه ای رفته ؛ با لباس نو و در مراسمی از آسمان می خواستند که آن رهبر بزرگ  را برای رستگاری آدمیان گسیل دارد ؛ که

نشانه زایش آن ناجی؛ ستاره ایست بالای کوهی ( فیروزی ) که داراری درخت بسیار زیبایی بوده است؛ پدیدار خواهد شد .

سیصد سال بعد از تولد مسیح ؛ کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسی پذیرفت . زیرا موقع تولد او معلوم نبود .

از این روست که که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره بالای آن هم یادگار مهری ها هست .

یلدا کلمه است سریانی به معنای تولد و به گفته ابوریحان آن را شب زادن معنی کرده است.

آیین شب چله یا شب یلدا ؛ خوردن آجیل مخصوص ؛ هندوانه ؛ انار و شیرینی و میوه های گوناگون هست که سمبل برکت ؛ شادکامی ؛ تندرستی و فراوانی هستند .

در این شب هم فال گرفتن ؛ حافظ خوانی ؛ شاهنامه خوانی مرسوم است . حاضران با انتخاب و شکستن گردویی از روی پوکی و پری آن ؛ آینده گویی می کنند .

*** برگرفته از کتاب دیدی نو از دینی کهن نوشته دکتر فرهنگ مهر .

=======================================

آخ که چقدر دلم هوس کرسی کرده :) !

شب یلدای بسیار دلنشینی رو برای همه شما آرزو می کنم .

--------------------------------------------------------------------

**به نظر من کسانیکه با نامهای دیگران برای بقیه کامنت میذارند یا فرهنگ گفتگو در وبلاگ را رعایت نمی کنند۲ دسته ممکنه باشند :

۱- کارشون این هست که بروند هویت وبلاگ نویسها رو خراب کنند و با اینکار به وبلاگ نویسها ضربه بزنند ؛ که خود من چند تاشو در چند وبلاگ دیده بودم که حتی خودشونم اعتراف کرده بودند!!!

۲- یا اینقدر از فکر و عقیدشون نا مطمئنند که جسارت رو در رو شدن و گفتگو رو ندارند ؛ که باید بهشون فرصت داد تا ذهنشون بازتر بشه و به بلوغ عقلی برسند.


 
دوشنبه 28 آذر ماه سال 1384

برای بعد از امتحان زبانم یکسری نقشه برای خودم ریختم : فرهنگ خونم اومده پایین :)) !

- می خوام کار طراحی خط هایی که گرفتم رو  شروع کنم . باید سریع بجنبم چون قراره با یکسری از دوستام تو بهار یک نمایشگاه بزنیم .

- اگه فیلم کافه ترانزیت اکران باشه حتما برم ببینمش. 

- تولد ب عزیزم یک ماهه دیگه هست باید یواش یواش فکرشو بکنم . پیشنهادات پذیرفته می شود !.

- کتاب مرشد و مارگاریتا رو حتما تمومش کنم . یکساله که تا شروعش می کنم یک برنامه ای برام پیش میاد . 

- یک شب برم پیش مادربزرگم بمونم..( نوه نمونه )

برنامه هام زیاده اما اینها فعلن بسه !

   ================================

آیا با کمک به خودکشی بیماران لاعلاج موافق هستید؟


 
جمعه 25 آذر ماه سال 1384
یک مرد

  یکی از کتابهای مود علاقه من کتاب یک مرد هست نوشته اوریانا فالاچی . من حدود یک سال و نیم پیش این کتاب را برای اولین بار خواندم . هروقتی که ناامید میشوم دوباره می خوانمش و شوق مبارزه دردرونم زنده میشود . شاید بعضیها با نظرم در مورد این کتاب موافق نباشند ؛.اما من این کتاب را تحسین می کنم و عاشق شخصیت آلکوس هستم!!  بد ندیدم قسمتهایی از کتاب یک مرد را بعضی وقتها در وبلاگم بگذارم. داستان یک مرد یک داستان واقعی و متاثر کننده در مورد آلساندرو پاناگولیس یک مبارز و آزادیخواه یونانی هست که زندگیش را هم در این راه می گذارد و کشته می شود . اوریانا فالاچی هم همراه او در قسمتی از زندگیش می شود.

.......و یکبار دیگه قدرت برنده شده بود ! همون قدرت همیشگی که هیچوقت نمی میره ! همیشه می افته تا یک بار دیگه مثل ققنوس از تو خاکستر خودش زنده بشه ! شاید بعضی وقتها خیال کنی با یه انقلاب ؛ یا یه سلاخی که بهش می گن انقلاب ؛ قدرتُ کله پا کردی ؛ اما میبینی دوباره با یه رنگ تازه سر بلند می کنه ! .... مردمم یا قبول می کنن یا خودشونُ بهش عادت میدن ! واسه همین نبود که اون تبسم کمرنگِ تلخُ رو لبات دیدم ؟ ... کنار تابوتت سنگ شده بودم!... ( ص ۱۷ )

** لازمه که از ترجمه شیوای  آقای یغما گلرویی که با دلسوزی خاصی این کتاب را ترجمه کردند هم یادی بکنم .هرجا که هستند موفق باشند.  


 
پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1384
یک اتفاق

دیشب یک اتفاق در همسایگی آپارتمان ما افتاد :

حوالی ساعت ۲۴ زن جوانی از طبقه پنجم آپارتمان سقوط می کند اما به طور معجزه آسایی زنده ماند !

ماجرا:

گویا این خانم به همراه آقایی به این آپارتمان می آیند ؛ همسر این آقا هم در تعقیب شوهر خیانتکار خود از محل آنها با خبر می شود و به در آپارتمان می آید . شوهر هم از وحشت آشکار شدن این ماجرا زن جوان را با لباس بسیار نازکی در سرمای شب به وسیله کابل ماهواره از پنجره آویزان می کند !!!! اما کابل تحمل نمی کند و زن بدبخت  در نورگیر  ساختمان سقوط می کند .

این زن تا چند ساعت در حالت هوشیاری و درد به خاطر شکستگی دنده ها و آسیب دیدگی شدید با لباسی نازک در سرما به روی زمین افتاده بود و کسی از شاهدین حتی ملافه ای روی او نینداختند . در ابتدا فقط اورژانس موتوری آمد و با تاخیر آمبولانس .. همه فکر می کردند زن داره جون میده و کسی نمی خواست صحنه جرم را بهم بزند!!!!

.......

 


 
یکشنبه 20 آذر ماه سال 1384

-من از راوی خیلی خوبم ممنونم . راستش یکی از وبلاگهایی که منو خیلی به فکر تاسیس یک وبلاگ انداخت وبلاک آونگ خاطره های ما بود. هزاران بوس گرم تقدیم راوی عزیز و دخترگلش می کنم!

=================

می خواهم یکمی از کارهای امروزم بنویسم: صبح زود از خواب بیدار شدم تا مثلا یکم فرانسه بخونم و برای کلاس ظهر آماده بشم..۲ ساعتی بود که غرق در خوندن بودم که یکی از دوستام زنگ زد و تا تونست پشت اون یکی دوستم حرف زدنکته جالب این هست که: اینها تو ظاهر خوب هستند باهم برای هم میمیرند!!!!!!!  اما مثل ۲ تا هوو حسودند منم این وسط باید میونه داری کنم که امروز تصمیم گرفتم نکنم .باهاشون اوقات خوشی رو میگذرونم  باهم به سینما .موزه تاتر و مهمونی می ریم اما زیاد نمی تونم تحملشون کنم!. خلاصه حدس زدم باید امروز یا به تلفن ش جواب بدم و یا به د ! همینطور هم شد تااینکه مجبور شدم به هردوشون حالی کنم منو دیگه وارد حرفهای صد من یه غازشون نکنند . چون دیگه اصلا نمی تونم تشخیص بدم حق با کدومشون هست ----> الان هردوشون با من میونه خوبی ندارند . از همه معذرت می خوام .اما به ج... !!

خانم ش مدام از دوست پسر گوگولی مگولیش میگه اینقدر میگه که منیکه به صبوری معروفم . کلافه میشم تمام حرفاش از اول تا آخر همینه (آقای ن اینو گفت من اونو گفتم. من این کارو باهاش کردم  او این کارو بامن )...خانم ش تازه دانشگاه قبول شده بعد از ۶ سال و با زجری بس ناگوار داره درس می خونه! پر حس هم هست  . اما کلا خصوصیات خوب دیگه ای هم داره که تونستم باهاش سر کنم

اما خانم د. وضعش بهتر هست اما حسود و کم طاقت  و آلرژی ویژه ای به تعریفهای خانم ش دارد به قدری که کهیر می زند . جدی میگم!! .دکتر هست و شاغل .

 و اما گلین بانو  جان هم حوصله هیچکدوم رو دیگه نداره!

-----------------------------------------------------

امروز توی یک مقاله خوندم که ۴۰٪ مردم ایران دچار افسردگی شدید هستند ویکی از اساتید هم بلافاصله علت این موضوع هم در بالا بودن هزینه تحصیلات تکمیلی و نبود خوابگاه های ویژه متاهلین و در نتیجه کاهش ازدواج و و و . دانستند فقط !!! ایشون فراموش کردند که بیشتر مردم ما را دانشجویان تحصیلات تکمیلی تشکیل ندادند!!!!! نکته خیلی بامزه ای که توی این تحلیل بس غنی وجود داشت این بود که : {  به علت انجام نشدن ازدواج همسان و همسال، خیل عظیم دختران فرصت ازدواج را از دست داده و به خیل عظیم نسل سوخته دختران وارد می‌‏شوند که این امر آسیب‌‏های شدید اجتماعی روانی و جامعه شناسانه به فضای فرهنگی کشور وارد می‌‏سازد که نهادهای اقتصادی, سیاسی و معنوی مملکت را با بحران روبه‌‏رو می‌‏کند }.

معنی و مفهوم :

دختران جوانی که ازدواج نکردند بدانند و آگاه باشند که جزو نسل سوخته شدند چون دیگه نمی توانند شوهر کنندو بزایند چون دیگه هیچ کارایی مهم دیگری برای آنها وجود ندارد که آنها را به حیاتشان امیدوار کند و به آنها انگیزه و شادابی دهد .  میسوزند و جزغاله می شوند طفلکیها!!  و چه برسد به آنهایی که طلاق گرفتند حتما آنها جرو نسل خاکسترند!!

--------------------------------------------------------


 
جمعه 18 آذر ماه سال 1384
سقوط هواپیما و به قتل رساندن انسانها

این مطلب به نقل از وبلاگ آونگ خاطره های من است:

به خانهء دوست قدیمم می روم .

چنان پریشان و خسته  می بینمش که تاب ایستادن ندارم .

او ساکن بلوک مجاور بلوک ۵۲  همان بلوکی که در آتش سوختنش را دیدیم !

 از حال و روزش می پرسم !

می گوید خودت ببین و پنجره را اشاره می کند .

از پنجره به بیرون نگاه می کنم ، پیش از ورود به بلوک دیده بودمش!

تلی از خاک و خاکستر !

و افرادی که همچنان مشغول گشتن  و پیدا کردن جنازه ای ! جنازه که نه ! تکه های خاکستری!...

گاه گریه می کند و گاه سرش را به دیوار تکیه می دهد و چشمهایش را می بندد .

می گویم :" ز..... جان چه کاری از من ساخته است ؟ چکار می توانم برایت بکنم؟

اول می گوید هیچ! و بعد از لحظاتی  گویی که برق او را گرفته تکانی می خورد و می گوید " راوی" تو  با اینترنت کار می کنی ترا جان دخترت صدای ما را به گوش همه برسان ! هر چه خرجش می شود پای من !!

می گویم "ز... ، عزیز دلم، خرجی ندارد ، بگو ، خواهم نوشت .

با نگاه التماس آمیزی می گوید پس  چند دقیقه صبر می کنی من چند تا از همسایگان را هم خبر کنم؟

می گویم :ز...  ، عزیزم ،  هیچ عجله ندارم ، امروز من، مال تو ، هر کاری داری کنارت می مانم .

از آپارتمان خارج می شود و لحظاتی بعد می آید و می گوید به همسایه روبرویی گفتم تا بقیه را هم خبر کند.

و دقایقی بعد یکی یکی دو تا دو تا می آیند ، یک از یک پریشان تر .

"ز......" به آنها می گوید : راوی با اینترنت کار می کند و قرار است حرفهای ما را در آنجا عنوان کند ..

بعضی ها چپ چپ نگاهم می کنند و بعضی دیگر به همدیگر  نگاه می کنند.

هراس در چهرهء یکا یک آنها دیده می شود.

به نرمی با آنان حرف می زنم و دلیل بهت آنان را می پرسم .

"ز.... به کمکم می آید و رو به آنها می گوید ، تا کی خفقان بگیریم؟ چرا حرف نمی زنید؟

وقتی که همدیگر را می بینیم دلمان پر از درد است و مرتب حرفهای تکراری را برای هم می گوییم ، خودمان که از این دردها با خبریم ، پس بگذارید تا همه بدانند ما چه می کشیم!

یکی از آن ها می گوید اگر به حالمان خبر شوند همین یک لقمه نان بخور و نمیر را هم از دست می دهیم!

به آنان اطمینان خاطر می دهم که از جانب من خیالشان راحت باشد .

یکی از آنان می گوید :

اگر بخواهیم حرف هم بزنیم کسی گوش به ما نمی دهد .

دیگری می گوید : اما از حالمان که خبر می شوند .

کم کم دل و جرات پیدا می کنند  به طوری که بعد از دقایقی  هیچ کدام به دیگری مهلت نمی دهند.

یکی می گوید :خانم  ، روزی به همسرم گفتم چرا برای این بدبختیهایی که سرمان می آید ، هیچ جایی نیست تا درد دل کنیم ؟

همسرم یکی از" ماهنامه های ارتشی " را نشانم می دهد و شعری را که در آن نوشته شده را برایم می خواند... لب مگشا ار چه در او نوش هاست ..... کز پس دیوار بسی گوش هاست ...

ادامه می دهد که : همسرم به من گفت این شعر را آویزهء گوشت کن اگر " جان من "برایت ارزش دارد !

به او می گویم نمی فهمم ! بیشتر توضیح بده

می گوید : اگر لب باز کنیم  معلوم نیست چه بر سر همسران ما بیاید !

می گویم از دیروز برایم بگویید ، همهء دنیا با خبر شدند ، چرا می گویید که ...

یکی داد می زند که خا......نم !!! می دانید چرا؟ برای این که  این بار همه شان نظامی و خانوادهء نظامی نبودند!

این بار؟!!

بله !! این هفتمین C130 نیرو ی هوایی ست که سقوط می کند و هیچوقت اینطور خبرش در دنیا نمی پیچد .یادمان نرفته ۱۲۰ نفر از خانواده های بدبخت ارتشی ۴ سال پیش نزدیک مشهد توی کوه ها سقوط کرد و هیچ صدایش را هم در نیاوردند !

آن یکی می گوید : خبرنگار ها و عکاس ها جانشان عزیز است ، جان ما را از سر راه آورده اند .

می گویم فکر می کنید خبر نگار و عکاس و فیلمبردار  چه کسانی هستند ؟ آن ها هم قشر زحمت کش و بی نصیب این جامعه .....

یکی صحبتم را قطع می کند و می گوید الهی بمیرم ، خودم تکه  تکه های سوخته شان را دیدم

همه پریشان می شوند .

یکی می گوید : ببین خانم ،  این چیزهایی که در رادیو تلویزیون می گویند همه اش دروغ است .

در این هواپیما تعداد زیادی از خانواده های ارتشی هم بودند ! سوختند اما کسی حرفی از آنان نمی زند.

می گویم : اما این هواپیمای باربری بوده و برای تهیهء  گزارش از یک ، مانور این افراد به بندر عباس راهی شدند .

می گوید : همین دیگر ! وقتی می گویم به مردم حرف راست نمی زنند ...

این هواپیما  قرار بوده تعدادی از خانواده های ارتشی را به چابهار ببرد و بعد از چابهار به  سوی بندر عباس پرواز کند .

می گویم خانواده در این هواپیما چه می کردند ؟

می گویند همه مان عادت داریم سوار C130 شویم .

پول بلیط هواپیما های دیگر را که نداریم وقتی قرار است مسافرت کنیم آن هم به بعضی از شهر ها مجبوریم با C130 برویم .

یکی به دادم می رسد و می گوید حالا اون ها را ولش کن همین دیروز را بگو

ز.... می گوید راوی جان من توی اطاق داشتم راه می رفتم که دیدم هواپیمایی از جلو بلوک مان رد شد  و بلافصله صدای انفجار عظیم.

از پنجره نگاه کردم دیدم کوهی از آتش پایین بلوک روبرویی و هر تکه از هواپیما به گوشه ای پرتاب شده .

 بلافاصله برق قطع شد و ما همه از پله ها سرازیر شدیم .

افرادی بی سیم به دست می چرخیدند و ما هم هر کدام به طرفی فرار می کردیم بی چادر و بی روسری  پای برهنه! .

آتش زبانه می کشید و بلوک ۵۲ را هم به آتش کشید .

بال هواپیما به طبقهء اول ساختمان اصابت کرده بود و قسمتی از آن را فرو برده بود .

یکی از بالهای هواپیما جلوی در پایگاه افتاده بود.

بلافاصله دستور دادند در پایگاه را دژبان ها محاصره کردند تا هیچکس داخل نشود .

ماشین آتش نشانی پایگاه آمد و نتوانست آتش را خاموش کند ، بلدوزری آوردند و با خاک زیادی روی آتش را پوشاندند .

خوب که روی هواپیما و جسد ها خاک ریختند ، بعد از آن اجازه دادند خبرنگار و فیلمبردار وارد شوند .

بسیاری از افراد ساکن پایگاه را هم نمی گذاشتند وارد پایگاه شوند تا خوب همه چیز را پنهان کنند آنوقت اجازه دادند .

یکی می گفت دخترم حدود ۲ ساعت بیرون در پایگاه اشک می ریخته و التماس می کرده که داخل شود اما نیروهای امنیتی اجازه نمی دادند .

از افراد  بلوک ۵۲ می پرسم .

می گویند  بیشترشان سوختند و این ها دروغ می گویند .

دیشب می گویند برای ۳۶ خانوار چادر زدیم ! کو شما که آمدید چادری دیدید ؟

می گویم نه !

یکی از آنها می گوید ما همسایه ها نمرده بودیم که آنها بخواهند در چادر زندگی کنند اما می خواهم بدانم فرماندهان ارشد ارتش خجالت نکشیدند این حرف را زدند؟

مگر کم مهمانسرا در همین پایگاه و پایگاه یکم هست ؟ از بس به دروغ عادت کرده اند اقلا" دروغی نگفتند که آبرویشان نرود .

می پرسم کجا هستند افراد این بلوک ؟

می گویند: یک سری سوختند یک سری در بیمارستان بستری شدند و بقیه هم به خانهء اقوامشان رفتند .

یکی از خانم ها عصبانی می گوید :

مگر دستم به دست آن مسئول آتشنشانی نرسد که جلوی دوربین می گوید ما همهء افراد را از بلوک خارج کردیم .

به خدا دروغ می گفت ، ما خودمان شاهد بودیم کسانی که" گر "گرفته از بلوک بیرون می دویدند .

یکی می گوید : دیدید خانم؟ اصلا" گفتند که در  شهرک توحید  خانواده های ارتشی زندگی می کردند؟

آن یکی می گوید : بعد از انقلاب ما شدیم" چوب دو سر ....  " ... مردم به ما می گویند شما نیرو هوایی ها بدبختمان کردید و  از انقلاب  حمایت کردید ، حکومت هم ارتش را ضعیف و بد بخت و گرسنه نگه داشته و سپاه پاسدارانش را تقویت می کند .

می خواهم بدانم اگر این اتفاق برای خانواده های سپاه افتاده بود همینطور بود؟ مثل ما غریب و بی کس؟

یکی از آن ها می گوید خانم ترا ارواح پدر مادرت بنویس که سرهنگ های نیرو هوایی همه مسافر کشی می کنند تا شکم زن و بچه هایشان را سیر کنند .

آن یکی می گوید : بنویس که هر وقت زنگ به تلویزیون می زنیم تا از کمبودهایمان حرفی بزنیم آن ها راضی به  همکاری نمی شوند .

آن یکی می گوید  چرا سرهنگ...... را نمی گویید که در ماموریت تصادف کرد و مرد آنوقت همسرش پول نداشت سنگ قبر برای شوهرش بگیرد و تا یک سال قبرش بی سنگ بود تا همکاران پول گذاشتند روی هم سنگ قبر آن بدبخت را خریدند .

یکی می گوید همسرم در  قسمت...... نیرو هوایی کار می کند فقط ۱۲ بچه بین مسافران سوخت و صدایش را هم در نیاوردند ...................

همینطور که می گویند صدای شیون چند نفر از پایین بلوک شنیده می شود همه هراسان به پایین می رویم .

تا از طبقهء .... به پایین برسیم زمان زیادی می گذرد ، وقتی می رسیم عده ای از خانمها را می بینیم که با هم حرف می زنند و گریه می کنند .

ز...... از آنان می پرسد  چه خبر است؟

و آنها اسامی را پشت سر هم ردیف می کنند .. ..... افرادی که  در  بلوک ۵۲  سوختند و هیچکس به دادشان نرسید .

می پرسم از دیروز تا حالا چطور الآن خبر شدید؟

یکی می گوید : دیروز اینجا صحرای کربلا بود ، معلوم نبود  چه کسی چه بلایی سرش آمده . ............

می خواهم خداحافظی کنم ، یکی می گوید : این را هم بنویس که این خانه ها را هم از صدقهء سر شاه داریم ! نور به قبرش ببارد ببین چه خانه های محکمی برایمان ساختند ، هواپیما با آن اصابت کرد و فرو نریخت !!!!!

می گویم چشم خواهم نوشت !!!!!!!!!

قدم بر می دارم که یکی به طرفم می آید و می گوید : به خدا خلبان فهمیده بوده هواپیما ایراد دارد و نمی خواسته پرواز کند اما او را به زور وادار می کنند....

پ. ن شهرک توحید منازل سازمانی نیرو هوایی ، دارای ۵۲ بلوک  ۴/۹/۱۰هست که  تعدادی ۶ واحده و بقیه ۴ واحده هستند .  از درب پایگاه که وارد می شوی بلوک ۵۲ درست روبروی در قرار دارد .


 
دوشنبه 14 آذر ماه سال 1384

....آرام آرام در حال دور شدنم از او .....می ترسم چون هیچی تو دلم نمی لرزه...آرامش عجیبی دارم....


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 115377


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سلام. گلین بانو یک دختر ایرانی مثل همه  زنها و دخترهای دیگر . با تمام دغدغه ها . نیازها و افکارش.....

**(( از طرف من و با نام من هیچگاه و در هیچ شرایطی در وبلاگ دوستان ؛ نظر توهین آمیز و یا نا مربوط گذاشته  نمی شود )) .**

negar_l2005@yahoo.com
شناسنامه کامل من...