از نظر سیمون دوبوار کلمه عشق برای هردو جنس ابدا یک معنا را ندارد . برای زن عشق تمام زندگی به شمار می رود ؛ اما برای مرد تنها یک سرگمی یا قسمتی از زندگیش! مردان حتی در پرشورترین عشقها هم در نهایت ارزوی تصاحب معشوقه ( زن ) را دارند . اما زن در یک عشق آتشین خود و زندگی خود را همه فدای مرد می کند. و عبارت است ار یک کناره گیری کامل به نفع مردو زندگی او !
اما این قضیه و اختلاف اصلا ربطی به قانون طبیعت ندارد ؛ بلکه اختلاف موقعیت هاست که در برداشت زن ومرد از عشق اثر می گذارد . زن در بیشتر موارد اموخته و عادت کرده که در وجود مرد فرمانروایی ببیند و به او این فرصت داده نشده تا خود را با مرد برابر ببیند . برای این چنین زنی که محدود در اعمال و خواسته هایش هست ؛ تنها راه فرار از زندان محدودیتها ؛ یکی شدن و آمیختن با یک مرد هست.
در ابتدای عشق زن می کوشد از مرد مورد علاقه اش بیشترین تجلیل و ستایش را به عمل آورد تا حدی که همه خصوصیات برای او به صورت یک حقیقت در خواهد امدو زن عاشق در برابر معشوق میل به نابود شدن و حل شدن در مرد را دارد . زن خیلی زود به این نتیجه می رسد که مرد برگزیده او یک موجود زمینی به همراه تمام خوی و خصلتها و مشکلات مربوطه ! به خصوص در مرحله خودمانی نزدیک شدن : اولین بوسه و یا س-ک-س !
در نهایت زن موفق نمی شود هیچیک از مردهایی که می شناسد به خدا و بتی برای خود بدل کند . حال عشق در زندگی او جایی کمتر را می گیرد : و شوهر ؛ فرزندان ؛ خانواده؛ لذتها ؛ رفت وآمدها ؛ مهمانیها ؛ خودنمایی ؛ میل جنسی ؛ کسب و کار و آموزش بسیار با اهمیت ترند . بسیاری از زنان مزه عشق بزرگ و محض را چشیده اند . اما این عشق بزرگ در نهایت با دروغ؛ تحقیر؛ ریشخند ؛ عدم کمال مرد و سرکوب برای آنها بوده . این زنان جانشینان عشق را شناخته و معمولا دیگر به خود عشق نزدیک نخواهند شد ...
**************************************************************************************
**(( از طرف من و با نام من هیچگاه و در هیچ شرایطی در وبلاگ دوستان ؛ نظر توهین آمیز و یا نا مربوط گذاشته نمی شود )) .** |