گلین بانو
  
 
 
اسفند 1385
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      
 
آرشیو

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 24 شهریور ماه سال 1385

۱-تازه از سفر برگشتم ... آب و هوای شمال و طبیعت قشنگش مقداری از خستگیم رو کم کرد... تا تونستم توی سکوت جنگل پیاده روی کردم و روحم رو شارژ کردم ... جای همه همه شما خالی. به خیلی چیزها تونستم راحتتر فکر کنم .یعنی به دور از استرس و اضطراب... به کارهایی که می خوام برای زندگیم بکنم. در نهایت فهمیدم از زندگیم نارضایتی بزرگی ندارم اما این اصلا نمی تونه راضیم کنه...

۲-تازگیها مقداری رفتارم رو سر کار تغییر دادم... کمی از انعطاف زیادیم رو کم کردم و بی دلیل چشم نمی گم یا هر حرفشون رو قبول نمی کنم. البته گفتم مقداری نه در همه موارد. بازخورد جالبی از این کارم گرفتم ... حالا شاید یه کم نفرتم از خرس گیریزلی کم شده باشه و اونهم رفتارش حساب شده تره. اما با این حال هنوز راه زیادی تا یک رفتار سالم داریم... در ضمن اهل از زیر کار در رفتنم نیستم...  !

۳-الان کتاب زندگی جنگ و دیگر هیچ اوریانا فالاچی رو شروع کردم به خوندن ... علاقه زیادی به کتابهتی اوریانا دارم و هر کتابیش رو ببینم رو هوا می زنم... کتاب کد داوینچی رو هر چه کردم نتونستم به فصل سه برم و اصلا من رو نکشید .. فکر کنم به خاطر خستگی ذهنی نتونستم دنبالش کنم.

۴-تا حالا نشده اینجا از زندگی شخصی خودم بگم و از روابطم از پدر و مادرم... می دونم که خودآگاه یا ناخودآگاه دچار شخصیت پردازی از خودم شدم و جسارت خود بودن رو نداشتم... ازین به بعد بیشتر از خود واقعیم می نویسم.

۵-یه آبدارچی خیلی ماه داریم که اهل میانه هست و ۳۴ سال سن و لهجه غلیظ و شیرین ترکی . جز معدود انسانهایی هست که واقعا میشه بهش اعتماد کرد. آقای ص خاطرات عجیب و بعضا با مزه ای تعریف میکنه... پدر اقای ص از اون دیکتاتورها و مستبدهایی هست که حتی به فرزندان پسر خودشم رحم نمی کرده. این آقای ص روزی با پدرش سر زمین مشغول بیل زدن و شخم زدن بودن وقتی که بعد از ظهر میشه پدرش میگه من یه کاری دارم باید برم اما تو بمون تا کار و تموم نکردی برنگرد.آخر شب که میشه آقای ص خسته و مونده میرسه خونه تا دست و صورتش رو میشوره سرش و بلند می کنه میبینه یه دختر به قول خودش سر لخت تو اتاق نشسته .. هاج و واج میره تو حیاط و همه اهل خونه رو صدا میزنه این کیه بیاین ببرینش بیرون و.... یک دفعه پدرش میاد جلو میخوابونه تو گوشش که نمک نشناس عوض تشکرته !! رفتم برات زن گرفتم حالا میای می گی ببرینش بیرون . ...  


 
دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385

28 شهریور تمام میشود ؛ فرصت رحمانپور برای رهایی از اعدام

* مدتهاست که همه ما خواه دغدغه زنان و داشته باشیم چه نه .. از کبری رحمانپور شنیده ایم.... همه می خواهند که این دختر جوان از مرگ رهانده شود.. اما مانند همیشه بیشترمون همین جای راه مانده ایم... وقتی تیتر خبری کبری رحمانپور از جلوی چشمانمان برود به راحتی فراموش می کنیم.  الان به آسماننگاه کردم ..ماه با زیبایی خودنمایی عجیبی می کنه... کبری خسته رنجور هم ماه رو می بیبنه اما نا امید از دوباره دیدن ماه زیبایی اون رو فراموش می کنه... بارها شده که خواستم خودم رو جای کبری تصور کنم ... حتی تحمل لحظاتی که اون قبل از حادثه و زندان داشته برام مشکله و غیر ممکن... چه برسه به این شرایط شکنجه اور که مدتهاست او باهاش درگیره...

** مدیرمون مردی هست با تجربه فراوون و توانایی بسیار بالا.. حضور ذهن فوق العاده ای داره... توانایی بالایی در کارش داره... خوب اینها که گفتم خوبیاش هست... نخواستم فقط از بدیاش بگم.. برخوردش با کارمنداش بیشتر وقتها همراه با نوعی تحقیر همراهه که برای کارمندهای خانم این حالت بیشتر هست... نمی دونم منه کله شق چطوری تا الان دوام آوردم... بارها شده که کم اوردم و دستشویی تنها جای امن برای گریه هام بوده ... بارها شده از خشم مثل دیوونه ها موقع راه رفتن تو خیابون با صدای بلند بد و بیراه می گفتم... اما اما اما... هنوز توانایی مقابله با این خرس گیریزلی رو پیدا نکردم.... بازهم بیشتر از ماجراهای من و آقای مدیر تعریف می کنم ... خیلی خرابم.. خیلی.... !چی کار می شه کرد؟!!...از همه متدهای رفتاری هم استفاده می کنم... اما اثر زیادی نمی گیرم...

*** این یادداشت شراگیم را (هرچند نمی تونم در تمام موارد قبول کنم) حتما بخوانید.


 
جمعه 10 شهریور ماه سال 1385

اینقدر از خودم بدم اومده... به قول دوستم هر فحشی که می خواین می تونین به من بدین... دختر به بی جنبگی من نوبره !!! بی جنبه بانو رفته سر کار.. جو گیر شده . خوب زن حسابی کار داری که داری... انگار نوبرش و آوردی!!! اینقدر عذاب وجدان دارم که دیگه نمی تونم بیام ...

کارم که شده قوز بالا قوز ! بعضی وقتها می خوام برم فحش بکشم به جد و آبادشون ( رئیس اینا ) .. مرتیکه فکر کرده من همه کارای شرکت رو باید انجام از کارهای حسابداری تا و مالی تا کارهای منشی و نقد چک و ووو .. تمام جون و انرژیم و مثل زالو میک می زنن... وقتی می رسم خونه مثل مرده هستم .. هم جسمم خستست هم روحم !... بارها تصمیم گرفتم این کار لعنتی رو ول کنم اما هربار به یه بهانه ای خودم رو مجبور به ادامه کردم... بعضی وقتها به قدری غرق میشم و از خودم و افکارم فاصله می گیرم که از خودم می ترسم... تنها چیزی که تونسته من رو به خودم متصل نگه داره مطالعه هستش و پیاده روی ...

....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 115373


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سلام. گلین بانو یک دختر ایرانی مثل همه  زنها و دخترهای دیگر . با تمام دغدغه ها . نیازها و افکارش.....

**(( از طرف من و با نام من هیچگاه و در هیچ شرایطی در وبلاگ دوستان ؛ نظر توهین آمیز و یا نا مربوط گذاشته  نمی شود )) .**

negar_l2005@yahoo.com
شناسنامه کامل من...