خسته ....
خدایا نمی تونم باورم بشه توی این چند وقت بهم چی گذشت... احساس می کنم یه گله فیل وحشی از روم رد شدن ... اعصابم به قدری فشردست که تحمل خودمم ندارم...به هر زحمتی بود با چند برابر کار تونستم با محیط مرد زده کارم کنار بیام ... اشتباهاتم رو به حداقل رسوندم و راندمانم رو افزایش... به کارم علاقه مند شده بودم... با خرس گیریزلی هم کنار اومده بودم.. اوضاع کمکی بهتر شده بود ... اما حس کثیف مردونه یکی از همکارام دوباره آرامش کمی رو که با هزار زحمت بدست آورده بودمش رو بهم ریخت... بعد از اینکه به پیشنهاد سکسش جواب رد دادم ... محیط کارو برام جهنم کرد . من و از بخش خودش بیرون کرد ... اما این به نفع من شد... ازش دور شدم و فعالیتم مستقلانه تر شد.. دست بردار نبود... تحقیر و توهین ...زیر آب زنی خلاصه هرچی رذالت که بلد بود علیه من به کار برد... داغون شدم ... اما تسلیم نشدم...... گلین بانوی با روحیه و شاد یکسال پیش دیگه نیستم ... اما با تمام سختیاش از جنگیدن با یه آشغال لذت بردم ... ثابت کردم که سکوت بدترین راه برای واکنش هست ... به خودم هم نشون دادم که میشه میشه توی این دنیای مردزده کاری کرد... فهمیدم که دلیل بدبختی مردها و زنها عقده حقارت درونشون هست ... که مثل یه افعی فقط و فقط از ناکامیها تغذیه می کنه و بزرگتر میشه... توی لحظاتی شده بود که دلم براش می سوخت می خواستم واقعا کمکش کنم.... همتون رو دوست دارم ... کیانوش.. ناهید..سپهر عزیز ... مینو .. نازخاتون.. بهزاد عبدی.. انگشتنما. مهربانو ... مریم بانو ...و و و ...